X
تبلیغات
زولا

دختر سرما

من دوست هستم با آسمان و زمین آمده ام تا سرما را با بهار آشتی دهم.

دلم گرفته بود و نامه ای بدین شرح نوشتم: 

چگونه میتوان کسی را فراموش کرد که حتی در خصوصی ترین لحظات زندگیت حضور دارد و یادگاری از او هست و تورا به یاد او میاندازد. به کجای این شهر پناه ببرم که ترا فراموش کنم که تو چون نفس با منی..

مگر مردن بتواند این بودن و یاد را از من دور کند و محو... و من آزاد آزاد باشم از یاد تو. اینگونه ناراحت نگاهم نکن دیگر خواستن تو و نداشتنت برایم به دردی عظیم مبدل شده است. دوست داشتنت آزارم میدهد. از اینکه دوستت دارم و تو نداری و یا به قول خودت نمیتوانی که دوستم بداری و باید شرایط را درک کنم..

خسته از انتظارهای بیهوده ام. از اینکه امید به بارش باران در این کویر و شوره زار دارم و صد افسوس که هیچ خبری نیست... بیهوده چشم براه ایستاده ام. سر به اسمان دارم که چه شود؟ابرهای بارانزا از دیار من چنان فاصله گرفته اند که انگار در کهکشانی دیگر هستند.میخواهم فراموشت کنم. اگر اینبار هم خداپادرمیانی نکند و داستانی دیگر از صبر برایم نخواند که صبر کن و همه چیز درست میشود.

نمیدانم حتما خدا بهتر میداند..فقط میخواهم مثل همیشه باشد تا باشم. او که تابحال صبرم داده است از این به بعد نیز پشتم را نگه دارد.

نوشته شده در یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1389ساعت 11:47 ق.ظ توسط یلدا نظرات (6)


Design By : Pichak