دختر سرما

من دوست هستم با آسمان و زمین آمده ام تا سرما را با بهار آشتی دهم.

دلم یه جایی را میخواهد که بنشینم و سیر گریه کنم

بد دلگیرم...

داره میره..

میخواد بره..

یعنی باید بره...

چرا قسمت من همیشه این بایدها وجود داره..باید بره..باید عادت کنی...باید محکم باشی...باید دلتنگ نشوی...

من دوسش دارم و داشتم

نمیتونم داشته باشمش..

آخه پس سهم من ازین دنیای کوفتی چیه...؟

پس کی با خیال راحت میتونم یکی رو دوست داشته باشم

چرا اینقدر اذیتم میکنید؟

مگه من چی خواستم؟

چقدر باید بشینم ساکت بمونم واز عشقای دیگش بگه

اصلا این خدا کجاست؟

چرا به داد من نمیرسه

اگه خودمو بکشم فوری پیداش میشه و میگه گناه کبیره کردی اما حالا کجا رفته؟ پیش کدوم بندشه؟ بابا من آدمم دیگه خسته شدم؟ نمیکشم دیگه

تو میری اره میدونم نمیگم که بمون پیشم ولی تا لحظه آخر یه عالم عاشقت میشم..

نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1390ساعت 03:50 ب.ظ توسط یلدا نظرات (4)


Design By : Pichak